من همیشه در گیر و دار جواب دادن به این سوال بودم،‌ آدم‌ها معمولا اصلا پیش نمی‌آید که به این سوال فکر کنند،‌ پیش هم که بیاید معمولا پاسخ‌ها همه انگار یک جور فرار از این سوال هستند. اما من؟ من و این سوال همیشه با هم در جنگ بودیم و هستیم. حتی وقتی که هنوز سه خط از شروع نوشتنم نگذشته با خودم می‌گویم: الان اصلا چرا داری این را می‌نویسی؟‌ این نوشته ها چه معنایی دارند؟‌

در نهیب به خودم می‌گویم پاسخش این است که من یک زمان با نوشتن مدام زندگی می‌کردم، یک زمان برای خودم رویای این را داشتم که نویسنده شوم، اما حالا در آستانه‌ی ۳۰ سالگی، سنی که هنوز نمی‌خواهم باورش کنم، وقتی که به خودم آمدم و دیدم یک مهندس هستم که در کامپیوتر و دنیای پر از اضطراب بزرگسالی غرق شده است، و دیگر آن رقصی که با قلم می‌کرد را فراموش کرده… حالا این تلاش مذبوحانه‌ایست تا دوباره بتوانم بنویسم، هر چند امیدی ندارم،‌ اما فکر می‌کنم در ناامیدی واقعا چیزی وجود دارد، شاید حتی توانستم دوباره به نوشتن داستان خودم فکر کنم. حتی شاید توانستم داستانی بزایم. بگذریم. شاید سهراب راست می‌گفت که زندگی «شستن یک بشقاب است.» شاید هم نه، نمی‌دانم، اما چیزی که الان حداقل برایم واضح است این است که زندگی یک تقلای با معنی یا بی‌معنی برای زنده بودن است. شاید بپرسید که معنا چیست؟‌ معنای معنا چیست؟ خب با این تعریف که از زندگی کردم لابد معنی هر قیدی‌است که در جمله‌ی «من برای … زنده‌ام» می‌نشیند، این را که می‌نویسم به این فکر این قید اگر چه چیزی باشد، زنده بودن رو موجه می‌کند؟ آیا اصلا کسی می‌تواند موجه بودن قید زندگی‌اش را بسنجد؟‌ مشکل من همینجاست، من هم مثل خیلی‌ها قید‌های فراوانی برای زندگی دارم، اما نمی‌توانم بفهمم آیا این‌ها دلایل موجهی برای بر دوش داشتن این رنج هستند یا نه…

همه‌ی این‌ها را که می‌نویسم، مادام به خودم نهیب می‌زنم که اگر تمام این فلسفیدن‌ها بیخود باشند و آن قید تماما بیولوژیکی باشد چه؟ یعنی قید زنده بودن اساسا هیچ معنایی فراتر از خودش و انگیزه‌هایی مطلقا مادی نداشته باشد چه؟ نکند آدم‌ها فقط می‌خواهند قوی‌تر باشند، قوی باشند چون اگر قوی نباشند خورده می‌شوند، نکند دنیای انسان‌ها چیزی بیشتر از یک حیات وحش نباشد که در آن بقا، قدرت، سکس و برتری بر دیگر زندگی‌ها، کُنهِ قید زیستن است؟!